مستند پلاک قرمز به بخشی از شهر میپردازد که عادت کردهایم از آنجا، مستندهایی اعتراضگونه یا سرشار از بدبختیهای بصری و محتوایی ببینیم و احتمالا در نهایت هم جز ترحم حس دیگری در ما بیدار نشود، اما این بار با برداشت خلاق و صبورانهای از امر واقع، مواجهایم. برداشت جدیدی که با یک کودک کار شروع میشود. زمانی نمیگذرد که متوجه میشویم با دغدغه او و تیمش همراه شدهایم و شاهد دیدن یک مستند ورزشی هستیم! همانجاست که زندگی علی به عنوان یک کودک کار برای ما رنگی دیگر میگیرد. شاید مستند تا همینجا هم کار خود را با مخاطب انجام داده باشد و معنای کودک کار را در ذهن مخاطب کمی جابهجا کرده باشد. اما جلوتر نماهایی را شاهد هستیم که به نظرمان میرسد هدف مستند ساز از ساخت این مستند و پرداخت به این افراد، به نتیجه رساندن یک درخواست اجتماعی بودهاست.
فیلمبرداری این مستند با شیوه دوربین روی دست انجام شده و بیشتر بخشهای مصاحبه و گفتگو با سوژه در حرکت انجام شده است که ظاهری مردم نگار به مستند میدهد. این انتخاب باعث شده مستند از رکود خارج شده و ما را دنبال خود به ماجرا و زندگی سوژه ببرد. اما به نظر میآید که برخی نماها، حرکتی بیش از هیجانی درون علی، شخصیتِ اصلیِ مستند، دارند. مستند ساز به ویژه در بخش اول مستند بیشتر از اینکه درگیر برداشت کردن از بهترین زاویه و دقت به قاببندی در فیلمبرداری، درگیر ارتباط با سوژه و روایت حقیقت بودهاست. همچنین علت برخی از نماهای نصفه، خارج از قاب و یا با حرکت زیاد در طول مستند مشخص نیست و بیشتر از هر حسی، حس نمای بد را منتقل میکنند؛ اما در بخشهایی از مستند هم کاملا به جا از این حرکت استفاده شده و درک بهتری از موقعیت را به ما میدهد. از نقطه قوتهای مستند میتوان به نماهای اولیه مستند اشاره کرد؛ درهای بسته. درها نشانههایی هستند که در طول مستند هم به شکل معنا دار بازنمایی میشوند. این نماها در ابتدا معنای دقیقی برای مخاطب ندارند، اما در طول مستند با چرخشهای دوربین، نشان ندادن آنچه فیلمساز نمیتواند با آن مواجه شود و خارج کردن سوژهها از قاب و ماسکه کردن تصویر توسط همراهان فیلمساز یا افراد محلی و نهایتا هم با پیدا نکردن علی سیاه؛ مدام بسته بودن آن درها را برای ما به عنوان مخاطب معنیدار میشود. این ترتیب بندی درست باعث میشود وقتی در آخرین نما مجددا در بستهای نمایش داده میشود، خودِ در، علت نمایشِ آن، مفهومِ اتفاق و حتی علت نامگذاری مستند برای ما روشن باشد و ما را به ابتدای مستند، جایی هنوز درها برایمان معنی نداشتند برگرداند تا مسیر آمده را لمس کنیم.
در طی مستند مانند هر مستند تعاملی دیگر شاهد ساختن محتوا توسط کارگردان و سوژه به طور مشترک هستیم و حتی در بخشهایی از مستند هر دو با هم و به طور همزمان با یک مسئله مواجه میشوند، که سبب جلب همراهی و درگیر شدن مخاطب میشود. چیزی که این مستند تعاملی را از حالت کلیشه پایین شهر خارج میکند، اول از همه انتخاب کودک به عنوان سوژه اصلی است. چیزی که خود فیلمساز هم در ابتدای مستند به آن اشاره میکند و تلاش میکند ما هم مثل او یکباره با آن مواجه شویم. بعد از آن، با پرداختن به ابعاد مختلف زندگی کودک و جزئیاتی مثل نگاه کردن به بازار، رابطه با خواهر و پدر، حس او هنگام مواجهه با کارگاه پرسکاری، نگران اطرافیان بودن، نشستن در کمد و… که به پردازش شخصیت علی دامن میزند، ذهن مخاطب را آماده دیدن یک داستان در میانه یک مستند اجتماعی میکند. داستانی که مخاطب را دچار تعلیق خود کرده و دنبال دوربین تا انتهای مستند میکشد، نهایتا هم جای خالی پاسخی را در ذهن باقی میگذارد، که خود باعث میشود اثرِ مستند تا مدتها در مخاطب باقی بماند.
نکتهای که این مستند را جذابتر میکند برگشت به موقعیت و شخصیت بعد از شش سال است! کاری که برنامه ریزی، پیگیری و صبر فیلمساز را میطلبیده؛ هرچند در این باره که این مدت زندگیِ علی مورد حمایت یا دخالت عوامل قرار گرفته یا نه به ما اطلاعاتی داده نمیشود، اما مواجهه و سوالهای اولیه فیلمساز این حس را به مخاطب منتقل میکند که در این مدت و حتی از همان روز آخر فیلمبرداری او نیز هیچ خبری از علی نداشته و هرچه ما میدانیم، او هم دقیقا همانقدر میداند. شاید به همین خاطر، یا به دلیل وجود نماهای داخل خانه و مواجهه با افراد زیاد دیگری حین جستجوی علی سیاه، بخشهایی از قسمت دوم مستند، هیبرید به نظر میآیند اما مسیر مستند کاملا به شکلی است که ما را با خود همراه میکند.
درست است موضوع مستند از ابتدا محدود به زندگی کودکان کار است، اما درست بعد از حرکت سر علی، وقتی بعد از شش سال درباره علی سیاه از او میپرسند، که شش سال پیش خیلی به او نزدیک بوده و درباره او گفته است: “مثل دادشم میمونه اون کتک میخوره انگار من کتک میخورم”، علی و علی سیاه در تقابل با هم قرار میگیرند و فاصلهای بین آنها حس میشود، یا شاید تلاشهای ناموفق علی برای تغییر زندگی او روشن میشود. جدا بودن مسیر این دو نفر در مصاحبه انتهای مستند هم به طور روشن حس میشود. از آنجا مستند ارزشی جامعتر و جهانالگوییتر به خود میگیرد، و این تفاوت و قدرت انتخاب در شرایط یکسان ما را از زندگی کودکان کار فراتر میبرد. البته همین مصاحبه است که انتظار جدیدی در مخاطب ایجاد میکند، انتظار اینکه شش سال بعد هم از علی خبردار شود تا بتواند گفتههای او را با عملکرد و نتیجه محک بزند.