فیلم 1968 ساخته امیرمهدی پوروزیری سراغ یک موضوع خیلی خاص در تاریخ معاصر رفته است که کمتر کسی نسبت به آن اطلاعاتی دارد و ظاهراً خود فیلمساز هم اطلاعات چندانی برای ساخت فیلم نداشته است. فیلم مخاطب را تاریخدان فرض کرده و به دو خط توضیح ناقص که در ابتدای اثر آورده است با این مضمون که بعد از سخنرانی امام خمینی علیه اسرائیل، گروهی تشکیل شد و رهبر گروه در دمشق توسط موساد مورد هدف قرار گرفت و جانشینش فرار کرد و پنهان شد اکتفا کرده است. برای تماشاگر سؤال پیش می‌آید که اهداف این گروه چه بوده؟ کارکردش چه بوده؟ چه کار مهمی را ضد اسرائیل انجام داده است؟ آیا از جای خاصی حمایت می‌شده یا خیر؟ و ده‌ها پرسش بی‌پاسخ دیگر که همان ابتدا در ذهن مخاطب ایجاد می‌شود و جالب این‌جاست که تا انتها هم بی‌جواب باقی می‌ماند. این در حالی است که فیلم باید خودبسنده باشد نه اینکه مخاطب را به جای دیگری ارجاع دهد و یا گمان کند همه پیش‌زمینه لازم درباره چنین موضوع خاصی را دارا هستند. درست از همین‌جاست که ریزش اصلی مخاطب فیلم آغاز می‌شود.

جلوتر که می‌رویم هیچ گروه یا گروهکی برای مخاطب ساخته نمی‌شود. زمانی که گروه به رهبری شخصی بنام الیاس کاتبی سرپا بوده را که ندیده‌ایم و ظاهراً قرار هم نیست ببینیم و احیای گروه توسط مرتضی را هم نمی‌بینیم. اینکه در دقایق آخر فیلم یکدفعه چندنفر از پشت پستوها دربیایند و با یک ماچ و بوسه طرح عملیات بریزند که نشد گروه! کجاست تشخص و هویت این گروه؟ چرا چیزی در فیلم نمی‌بینیم؟

نسبت آدم‌های فیلم با امام و دغدغه‌هایش و حتی با دین و انقلاب هم پیدا نیست و بهتر بگویم ما که چیزی نمی‌بینیم. اینکه شخصیت دو رکعت نماز بخواند، رابطه نمی‌سازد. همه این‌ها می‌شود کاریکاتور. شخصیت در فیلم، انگیزه می‌خواهد برای کنش. انگیزه آدم‌های این فیلم نه امام و رهنمودهایش است و نه دین و انقلاب و غیره. آنچه می‌بینیم و به تصویر درآمده تماماً انگیزه‌های شخصی است. برای همین کنشی هم که قرار است ببینیم و مثلاً یک حرکت ضداسرائیلی است، تقلیل می‌یابد به انگیزه‌های شخصی. تا یک جایی انگیزه و هدف، نجات الیاس است و پس مرگ زینب هم تنها انگیزه، انتقام شخصی است. خواهر مرتضی را کشته‌اند و او از سوراخ موشش بیرون خزیده است.

برگردیم به ابتدای فیلم که مرتضی از ترسش هویت عوض کرده و در یک دخمه پنهان شده است. به هر کس که تهدیدی می‌شود برای لو رفتن او، می‌تازد. حتی شوهر خواهرش. کدام هدف و انگیزه است که احوالات و نظر او را تغییر می‌دهد و مجبورش می‌کند که به میدان بیاید؟ انگیزه‌های شخصی و آنچه گفته شد.

حال ما باید خودمان را آماده کنیم که یک حماسه ببینیم اما با کدام آدم‌ها؟ هادی (شوهر خواهر مرتضی) بیشتر به درد بازی در فیلم‌های کمدی می‌خورد تا یک تریلر جاسوسی. وقتی تیر به کتفش می‌خورد در نقش یک کمدین فرو می‌رود با آن دیالوگ‌ها و حالات خنده‌دارش. «چیزیم نشه»، «آخ … وای … اوخ …» انگار که یک کودک تیر خورده است. محبوبه هم که فقط یک متر زبان دارد و چیز دیگری از او نمی‌بینیم. (یادم آمد که او هم فقط و فقط به خاطر نجات برادر وارد این معرکه شده است و هیچ انگیزه دیگری در کار نیست). با این‌ها و آن چند نفری که ناگهان از غیب پیدایشان می‌شود قرار است یک حماسه ببینیم.

خارجی‌ها خیلی خوب بلد هستند که حتی اگر در یک واقعه، پیروز آن معرکه و میدان هم نبوده‌اند، آن را طوری روایت کنند و به تصویر بکشند که مخاطب، آن‌ها را به مثابه قهرمانان یک حماسه باور کند. نظیرش در هالیوود بسیار است. دانرک ساخته کریستوفر نولان را به یاد آورید که چطور فرار نیروهای انگلیسی و فرانسوی از دانکرک را همچون حماسه‌ای بزرگ به تصویر می‌کشد. آنچه نولان به تصویر درمی‌آورد یک فرار ذلیلانه و خفت‌بار نیست بلکه یک عقب‌نشینی شکوهمند است.

 آنچه در ذهن و جان تماشاگر رسوخ می‌کند، چیزی است که فیلم‌ساز روایت می‌کند و چگونگی روایت که از چیستی آن هم مهم‌تر است. اما این‌جا و در 1968 چه می‌بینیم؟ سیستم حفاظتی و امنیتی چند لایه و قرص و محکم اسرائیل را می‌بینیم. نبوغ اسرائیل را می‌بینیم. آمادگی همه جانبه نظامیانش را می‌بینیم و در نقطه مقابل، یک مشت مفلوک بیچاره که به خیال خام خودشان می‌خواهند تیم اسرائیل را گروگان بگیرند! غافل از آنکه حتی توانایی اخلال در یک بازی فوتبال را هم ندارند. این چیزی است که در فیلم با آن مواجه هستیم. کارگردان حتی زحمت به نمایش درآوردن یک نظامی اسرائیلی را هم به خود نمی‌دهد و همه آن‌ها همچون اشباح و از پشت شیشه‌ای محو نیروهای مرتضی را به خاک و خون می‌کشند.

پس از این نمایش اسف‌بار، فیلم‌ساز به چند مصاحبه ضعیف متوسل می‌شود که بگوید حواشی آن بازی غیرمعمول بوده و به زور می‌خواهد آن را بزرگ‌نمایی کند. شیشه‌ها شکسته و ماشین آتش زده شده است اما در طول دهه‌های اخیر چند بازی فوتبال را به یاد می‌آورید که همین حواشی و حتی بیشتر از آن را هم داشته‌اند.

امیرمهدی پوروزیری کارگردان فیلم حتی قادر نیست این را هم به مخاطب بقبولاند که آن بازی و حواشی‌اش یک رخداد غیرمعمول در تاریخ بوده است. تمام فیلم الکن است و مصداق هدر دادن سرمایه‌های مردم است. 1968 محصول مؤسسه امام روح الله است اما ظاهراً خودشان نفهمیده‌اند که این فیلم هیچ دخلی به امام ندارد و نام امام تنها بهانه‌ای است برای فرونشاندن عطش یکی دیگر از تشنگان فیلم‌سازی. امیدوارم این مؤسسه پولش را در جای دیگری بپاشد یا حداقل اگر بناست پایش را از سینما بیرون نکشد، با هنرمندان حرفه‌ای‌ و باتجربه‌تری همکاری کند که خروجی آن ضد خودش نشود.

در باره ی نویسنده

محمدرضا چاوشی

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *